تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
- مادر : دیروز 50 تومن گذاشتم تو کیفم ها!

- دختر: چقدش مونده مگه؟

- تقریبا هیچی... چیز خاصی هم نخریدم

- ای بابا...

-50 تومن عین یخ آب شد

کمی سکوت کردند و من پشت سرشان دوباره گوش تیز کردم:

- خدا بزرگه

- توکل به خدا


این قسمتی از گفتگوی یک مادر و دختر بود در یکی از خیابان‌های منتهی به آزادی، در 22 بهمنی که امروز بود.دخترش 13 14 ساله می‌زد و مادر را نفهمیدم.  بعدش دیگر سکوت بود تا جایی که کم‌کم جمعیت و "آزادی" را می‌شد دید. مادر گفت « ماشاالله جمعیت» دختر با ذوق جواب داد « آره ماشاالله». بعد دست هم را گرفتند و پا تند کردند رفتند لابلای مردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 12:51  توسط غلامعلی  |