تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

انگار نه انگار که تو داشتی

تازه

احوال گل‌های باغچه را

و بوی بهارنارنج را

و حال پرنده را

از مادرت می‌پرسیدی

سرت را صدا برده بود

و هیچ خجالت نمی‌کشید

کمی از نامه‌ات را هم خوانده بود

آنجا که نوشتی

از چشمی دوربین

گاهی اینجا

حوری های بهشت را

 تماشا می‌کنم

اصلا حیا سرش نمی‌شد

وقتی با آن همه

سر و صدا،

سرت را می‌برد.

انگار نه انگار تازه می‌خواستی

لای کلمات

دست مادر را

پیشانی پدر را

صد بار ببوسی

هنوز هم کسی نمی‌داند

این همه کینه از کجا

 به دل خمپاره‌ها افتاد

که سرت را با آن همه سر و صدا بردند

 و انداختند کنار نامه

وقتی که هنوز

ننوشته بودی

نام کودکت را چه بگذارند


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:45  توسط غلامعلی  |