هزار سال و روز و ماه بیشتر گذشت
هزار و یک قبیله مردهاند
همه جوان،
ندیده روی تو
سیاه موی
از خجالت ندیدنت
میان خاک خفتهاند
خودت بیا
که دست شاخههای خشک ما
نمیرسد به ابرهای آسمان دوری ات
که دست ما نمیرسد
RSS