تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
قلم نیاوردند

و نگاه پدر ماند به امتداد کوچه

از دور

صدای قصه‌ای می‌آمد:

بسم‌الله و با‌لله

بوی دود می‌آید

قدمگاه جبرئیل می‌سوزد

و نزدیک خشتها

بال هزار فرشته می‌شکند

دوات روی کاغذ را ندید

ولی کلمات خود سیاه پوشیدند:

پهلوی دریا تیر می‌کشد

و بند می‌رسد به دست آسمان



بعدالتحریر

رفیق عزیزی در غم رفتن عالم عارف واصل، آیت‌الله مجتبی تهرانی اشکی ریخته؛ خواندنی و دیدنی. خدا رحمتش کند و رحمتش کند و رحمتمان کند.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ساعت 21:21  توسط غلامعلی  |