مادر به چشمهای دختر پنج سالهاش نگاه کرد و مهربان دستی به سرش کشید. گونهاش را که میبوسید زیر گوشش کمی با خنده و آرام پرسید: « همه طلاهات؟ پس گوشوارههات؟» . کنجکاو صورت دختر را میکاویید.
دختر کمی این پا و آن پا کرد... مادر ادامه داد :« همینجوری پرسیدم مادر... همینم یعنی که تو خیلی مهربونی و میخوای تو ساختن ضریح سهم داشته باشی. خدا خودش از تو قبول میکنه ایشالا».
سرش را بالا گرفت و مادر را نگاه کرد. گفت: « گفتم نکنه یه وقتی معلوم بشه که تو طلاها یه گوشواره هم بوده اون اتفاقا یاد آقا بیفته ناراحت بشن خوب».
مادر پرسید « کدوم اتفاقا؟» و جواب شنید:« همونایی که اونشب میگفتن. همون شب که با هم رفته بودیم مراسم . اسم منم زیاد میگفتن».
مادر یادش افتاد دخترک از روضه سه ساله حرف میزند. اسمش دخترش رقیه بود.