سال 62 یک دفعه غیبش میزند و فقط هر چند ماه یکبار میآمده به مادر پیرش سرمیزده. بعد هم دوباره الرحیل.
یکبار غیبتش طولانی میشود و وقتی میآید یک دستش را هم نداشته. بازار شایعه داغ میشود و هی که باد میپیچیده توی آستین محسن حرفهای ناجور هم میپیچیده توی دهان مردم.
محسن باز میرود و این بار دیگر بر نمیگردد. حتی توی مراسم فوت مادرش هم خبری از او نمیشود.
سالها بعد دوباره سر و کله اش پیدا میشود. اینبار توی یک تابوت پیچیده در پرچم سه رنگ. کاشف به عمل میآید با یک نام و نشان دیگر توی جبهه مین خنثی میکرده و در گردان تخریب برای خودش چشم و چراغی بوده.
دستش هم که می افتد میرود توی واحد اطلاعات عملیات؛ تا شهادت. بدنش هم می ماند آن طرف مرز، زیر خاک. خودش هم میشود زیر خاکی.
توی وصیت نامه اش هم که یک همرزمش بعدها رو کرده بود تنها نوسته:
شهادت میدهم حق با خمینی است