باران چطور میبارد نوشته بود:
هر بار که آسمان و ابر
یاد روز دهم کنند
قطره های آب
در پی مشک تیر خورده ای
راهی زمین میشوند
کمی سکوت کرد و ادامه داد: صدایش کردم و از ابر گفتم و بخار و رعد. انگار که نفهمیده باشد. ولی او راز باران را فهمیده بود و بیست گرفت و رفت. بی سر؛ از یک سنگر. من مانده ام و نمره ای ناتمام.
زیر لب ادامه داد من دیر فهمیدم و دستی کشید به پای مصنوعیاش.