تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
خاطره خواستیم. پای مصنوعیش را جابجا کرد و دستی به ریش تنکش کشید و گفت شاگرد کلاسم در جواب

باران چطور میبارد نوشته بود:


هر بار که آسمان و ابر

یاد روز دهم کنند

قطره های آب

در پی مشک تیر خورده ای

راهی زمین می‌شوند


کمی سکوت کرد و ادامه داد: صدایش کردم و از ابر گفتم و بخار و رعد. انگار که نفهمیده باشد. ولی او راز باران را فهمیده بود و بیست گرفت و رفت. بی سر؛ از یک سنگر. من مانده ام و نمره ای ناتمام.

زیر لب ادامه داد من دیر فهمیدم و دستی کشید به پای مصنوعی‌اش.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:17  توسط غلامعلی  |