
از کودکان،
یکی نشسته بود
باقی ایستاده بودند
یکی درون خیمه
باقی بر درگاه
گفتند " علم افتاد"
زبان بر لب سایید
انگار برگ بر برگ در پاییز
گفت:
از عطش است،
خیال میبینید
"علم او نمی افتد".
گریستند و گفتند
افتاد
دیگر رفت.
گریست و گفت:
بعضی آیه ها مانده بود
برای دشت
برای فرات
که خدا برای محمد
بخواند.
می ماند.