تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

از کودکان،

یکی نشسته بود

باقی ایستاده بودند

یکی درون خیمه

باقی بر درگاه

گفتند " علم افتاد"

زبان بر لب سایید

انگار برگ بر برگ در پاییز

گفت:

از عطش است،

خیال میبینید

"علم او نمی افتد".

گریستند و گفتند

افتاد

دیگر رفت.

گریست و گفت:

بعضی آیه ها مانده بود

برای دشت

برای فرات

که خدا برای محمد

بخواند.

می ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 7:45  توسط غلامعلی  |