
خندید و به مادر گفت
اینجا توی قمقمهها
آب حیات میریزند
جای خوراک
اکسیر جوانی قسمت میکنند
و درختها چهار فصل
انار میدهند
با طعم بهشت
راست میگفت
یک جرعه آب بیشتر از قمقمه
کم نشد
و مادر هنوز به جوانیای
نگاه میکند
که هیچ از آن کم نمیشود
و هر جمعه
در دالان بهشت
همسایه میشود
با
جاودانگی