نزدیک بود
حرف در سینه بماند
و خستگی بر بال های جبرئیل
تا ابد خانه کند
نزدیک بود
روضه ها و اشکها
در آستاته ی باران
در سینه ابر
جوانمرگ شوند
نزدیک بود
مناره ها در پس
غبار ها
صدا در گلویشان بشکند
و غریب نشین کوچه ی زمان
در خاطره ها محو شوند
که قیام محمدی
در قامتت پیدا شد
و حالا هنوز که هنوز
محمد و علی
وحکایت خانه مادر
بلندبالاترین رویش
زمین اند