من که می گویم
خدا تو را نگه داشت،
نه برای ما،
- که اصلا گیج و ویج بازی کوچهایم با گردوهای پوک-
برای خودش،
برای فرشتهها نگهت داشت
که عرش، آسمان داشته باشد،
توی آن نگاه کمرمقت.
تا در این برهوت بیمعرفت،
اگر فرشتهای سر بالا گرفت
یا خواست آه بکشد
جایی باشد که سوز دلش از آن بالا برود.
خدا تو را
با زخمهای همیشه تازه،
با این سرفههای همصدای کویر
برای خودش نگه داشت
تا وقتی بالا میروی و پایین میآیی
از خاک تا دروازههای بهشت
ستارهها از تنهایی در بیایند.
گوش ما کر است پهلوان
وگرنه می گویند
هر بار که سازت کوک میشود و دستمالت پر از خون
حوری و پری دسته دسته صف می کشند
پشت در اتاقت،
ما آی سی یو میبینیم و ضجهی نفست را میشنویم
آنها شاهداماد میبینند و دل میبازند به چنگ توحیدت
اصلا سرت دعواست
بس که توی آینهی بهشت خوشگل افتادهای
ما نمیفهمیم پهلوان،
خبر داری که؟
بازی را باختهایم به گردوهای پوک.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:14 توسط غلامعلی
|