تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
منزل، سوسک زیاد دارد، از سر و کول آدم بالا می‌روند. پردل هم تشریف دارند، روز روشن  ابراز وجود می‌کنند، شبها قیامت. عنکبوت هم کشف کرده‌ام، آنها کمروترند ولی وقتی تصمیم به صعود از آدم می‌گیرند دیگر به هیج صراطی مستقیم نمی‌شوند. هوا که گرم می‌شوند گروهی کار می‌کنند می‌کشند بالا از آدم. پر همت. حس غریبی است، هر چند آدم زود خدمتشان می‌رسد.

گاهی فکری می‌شوم توی خاک که لاشه آدم هیچ توش و توان ندارد و جسد از سنگ بی‌عرضه‌تر است، چه خاکی به سرم بریزم. بعد به جواب می‌رسم زحمت نکش خاک بر سر هستی آنجا. خیلی که لرز برم می‌دارد از این سردی حوض فکری، تهش می‌گوشم خوش به حال شهدا. نه مورچه می‌خوردشان نه کرم. آنها که قبر هم ندارند که نور علی نور. هواخوری تا صبح قیامت، تفرج، تاب‌بازی با حوری و پری.

راستش را بگویم می ترسم از قبر. همین‌طوری که تشک و لحاف ضمیمه‌ی خوابم است تا صبح هزار دفعه زیر و رو می‌شوم. اصلا جهت کم ‌می‌آورم  تازه نه سوال هست و نه جواب و نه سیاهه‌ی غلط کاریها. حالا بگیر که خرواری خاک و تاریکی، لحاف و تشکت باشد. سنگ‌های یغوری هم ضمانت فرار نکردنت از قبر.

به قول آقا مرگ تاجرانه‌ است، شهادت.

تخت گاز عمر هدر می‌دهیم و اکسیژن می سوزانیم و یک سری غلط دیگر. کنتور گناه پر می‌کنیم. جرآتش را ندارم، داشتم، قبری توی خانه می‌کندم برای  بعضی‌ شبها. خاصه شب جمعه. ما که بیشتر تنها زیست می کنیم، لااقل عادت می‌کردیم به خانه همیشگی. مسکن واقعی مهرمان.

بعضی وقتها که خوب توی قبرهای خالی خیره می‌شوم انگار همه چیز یادم می‌رود. سرم گیج می‌رود و باور نمی‌کنم که خوراک بالقوه جانوران زیرخاکی هستم. قد این تصویر از من بلندتر است.

 خدا رحممان کند شهید شویم. خیلی کیف دارد. مکتب نرفته ملا شدن. معاف شدن از خیلی هول و ولاها.

منزل جانور زیاد دارد

ای خدا! رحمی

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:34  توسط غلامعلی  |