تا در حجاز،
هیمهها آتش نگیرند،
تا در تمام کوچههای مدینه
پای خاک به دامن چادر نگیرد
و زبانم لال
مادر...
اصلا کاش آنقدر ببارد
که مادر و پسر
در خانه بمانند
و از پنجره هیأت را تماشا کنند
که زیر باران میگذرد
و دم گرفته:
" یا عباس"
شاید اینطور
اصلا
دست ریسمان هم به آسمان نرسد.
کاش در مدینه باران ببارد