پیرزن را با ویلچر آورده بودند توی جمعیت. انگار شوهرش بود که چارچرخه را راه میبرد. به چه هن و هنی. مدتی همپایشان شدم منباب استراق سمع! پیرزن گفت « خسته شدی ها!». پیرمرد صدا صاف کرد که « دست کم نگیر عیال جان» و بعد هر دو ریزریز خندیدند.
هر جا شعارها بالا میگرفت مرد همراهی میکرد. یکجاهایی هم خودش میشد وزیر شعار. همین هم نفسش را تندتر میکرد و راه رفتن را برایش دشوارتر. نشاط اما توی صورتش میماند. نه اخمی نه غرغری. از این سر و ریشسپیدهای خوشاخلاق نشان میداد.
رفتم کنارشان و سلام و علیکی. گفتم پدر جان زحمت کشیدهاید ها. حالا تا آزادی هم نیامدی عیبی ندارد خوب!
اول پیرزن جوابم را داد. خوش تعریف بودند. یکی مرد می گفت، یکی زن.
از حرفهایشان فهمیدم چند سال پیش گرفتاری پیش میآید برایشان. عقلشان را می گذارند روی هم که نذر قشنگی بکنند. که بتوانند پایش هم بایستند.
پیرمرد گفت :« دیدیم خدا خوشحال میشود، گفتیم عهد کنیم هر سال 22 بهمن سنگ تمام بگذاریم.»
زن گفت:« خاطر این انقلاب عزیز است، گفتیم خدا دست رد به سینهمان نمیزند. نزد».
آخرش هم مرد دستی به شانهام زد و درآمد:« یادگاری پیشت بماند! نذر انقلاب زود جواب میدهد. خرجش کن جوان».
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:43 توسط غلامعلی
|