دم یکی از ایستگاههای مترو با سید حمید رفیق شدیم. بعد کلاس و مدرسه میآید بساطش را از سوپر مارکتی دم مترو بر میدارد و تا اذان کار میکند. واکس، تعمیر جزئی کفش و این جور کارها.
خجالتم داد وقتی فهمیدم با 14 سال سن یک دور شهید مطهری را خوانده. همه چیزش هم حساب و کتاب دارد.
کفش به کفش مینویسد؛ نه که مشتری باید کمی بایستد، یحتمل حرفی و حدیثی هم رد و بدل میشود؛ یا با سید حمید یا پشت تلفن همیشه همراه!. این نقل و گفت و شنیدهها شده مرکز توجه سید. راجع بهشان یکی دو خط توی دفترش سیاه میکند.
بعد شش ماه دفترش را با هزار اصرار گرفتم و خواندم:
- /واکس/کفش نوی قهوهای/ مرد/ حدود 30 سال/ صحیح و سالم/ شیک/ پشت تلفن به زمین و زمان فحش میداد که دلار کشیده بالا"/. خدایا رفاقتمان را بند هیچ الاکلنگی نکن.ظرفیتش را ندارم.
- خرید کفی/ زن جوان/ صحیح و سالم/ زیر لب غرغر میکرد. انگار بد و بیراه بود به شوهرش./ خدایا زنم که دادی خوش اخلاقم کن. خوش اخلاقش کن.
- دوخت دور / کفش اسپرت/ مرد/ قوز کرده حسابی/ باید صاف راه بروم، توی بدن اسراف میشود.
- واکس/ کفش قهوهای: کمکم باید فکر جانشینش بود/ مرد: نصفهپیتزای دستش را وسط پیادهرو میخورد. به من هم بفرما زد!/ خورد و خوراکم توی چشم جماعت نباشد؛ شکلش بد است. تازه شکم های گرسنه دور و برم هم هست.
- بوگیر پا/ زن: گفت چیزی باشد که حریف جوراب مردش شود؛ انگار وضع گند پایش خراب است. اصرار داشت مؤثر باشد، آخر فردا عازم مشهدند/ " خدایا معرفت زیارت بده. یا امام رضا(ع) بخر ما را/
اینها توی صفحه های اول بود...باقیاش را نمیشود نوشت. کسی باور نمیکند که پسرک عارف پر و بال گرفتهای شده. ماشاءالله.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:32 توسط غلامعلی
|