تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حمید شنیده بود ماجرایش را نوشته‌ام. انگار زیاد راضی نبود؛ حرفی هم نزد.  جمعه ای که گذشت آمد تهران. چند روزی گچ‌کاری قبول کرده بود.

زنگ زد که کارت دارم. آمد خانه‌مان.

بسته‌ی بزرگی همراهش بود. گفت «مال تو. هدیه است.». سنگین بود.

 شدم علامت سوال.

گفت «دیدم اینجا قیمت‌ها بالاست نخواستم نصیبت فقط نوشتن‌ش باشد.»

گیج تر شدم.

خودش برایم بسته را باز کرد. سنگی بود. اسمم را رویش نوشته بودند.

گفت:« هر از گاهی سرت را رویش بگذار. نگاهش کن. اصلا با سنگ لحدت رفیق باش».

هنوز رفیق نشده‌ایم. دارم سعی می‌کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 13:50  توسط غلامعلی  |