قصهی برگشتن تو پیش پدرت ماجرای پیراهن یوسف بود برای یعقوب. پیراهنت خاکی خاکی، بعد 20 سال برگشت، نشان آسایش نداشت. پاره بود و سرخ. با این همه بوی تو را داشت. اما به کار پدرت نیامد. پشت پایت رفته بود. میگفت تفنگ که دستم نمیدهند، زخمشان را که می توانم ببندم. روز اول توپ صاف خورد وسط چادر بیمارستان صحرایی. برای خودش یوسفی شده شود.