کارگر است. آقا حمید.
بار اول سنگ بنای رفاقتش را با بچههای مسجد خودش گذاشت. دیوار پایگاه شکم داده بود. افتادیم به جانش. ناشی بودیم. خرابتر شد.
حمید آستین بالا زد. فهمیدیم کارگر ساختمان است. از من یکسال کوچکتر بود. زود با بچهها جوشید. مهرش هم حسابی به دل مینشست.
یک روز بعد از صلاة عشائی مرا کشید کنار و گفت « 7 تومن جمع کردم. میخوام باش یه کار درست و حسابی بکنم. پیشنهادی داری؟». آمدم بگویم بورس پشیمانم شدم. حرف در دهانم ماسید که نکند سر درنیاورد و حمید را چه به اینترنت.
از مضاربه و بانک و سود اینها شروع کردم. نگاهم کرد. خوب تا آخر حرفها گوش کرد. تشکر کرد و دستم را میان آن دستهای زمخت و پینه بستهاش فشرد. لبخند آمد توی صورتش، بعدش هم رفت.
چند ماه بعدتر با بچهها توی حیاط مسجد ایستاده بودیم. حرف پول افتاد بینمان. پرسیدم« حمید! چه خبر از آن کار درست و حسابی؟». سرش را پایین انداخت. جواب داد: « یه کاری کردم. ایشالا خیره». حرف را که عوض کرد فهمیدم دلش نمیخواهد پاپی موضوع شوم.
بعدتر از کسی شنیدم حمید قبر خریده. تمام پولش را هم خرج کرده. بعضی شبها میرود تویش میخوابد. چراغ هم میبرد و میاندازد روی صفحهی قرآن و بلند بلند می خواند و گریه. زیارت عاشورا هم پشتبندش.
یاد حرفش افتادم که می پرسید یک کار حسابی سراغ دارم یا نه.