تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

بعضیها سر دو راهی نگاه می‌کنند ببینند دلشان کدام طرفی غنج می‌زند. برای بعضی رضایت جماعت و افکار عمومی مهم است که تویش حرف در نیاید و سر بی دردشان را دست‌مال نبندند. بعضی ها هم تلاش می‌کنند به صورت بهینه دو طرف حاصل شود. کمی از این کمی از آن. عده‌ای خدا را هم به این معامله وارد می‌کنند که اولویت بندی لازم می‌شود؛ خودم، خدا و مردم یا جور دیگری توی همین مایه‌ها.

بعضی‌ها هم هستند که داستانشان فقط این است: "فقط خدا". مترشان اینطوری است. هی می‌پرسند که خدا دلش چطور می‌خواهد. شهید سید مجتبی نواب صفوی اینطوری بود.

نشسته بود سر کلاس درسش توی نجف. خبر آوردند که کسروی به امام صادق(ع) و حضرت قائم(عج) فلان توهینها را کردند. یکی گفت کسی نیست توی دهن این آدم بزند. نواب بلند شد و گفت « پسران علی هستند». تشخیص داد خدا چه می خواهد و راه افتاد رفت تهران. می‌شد  دلیل آورد و شانه خالی کرد. برهان و بهانه هم کم نبود. اما شمال کمرش را سفت بست و رفت.

روزی هم که گذرش به ملاقات شاه افتاد می‌شد دلیل تراشید و جور دیگری برخورد کرد، اما سید مجتبی نعل به نعل طوری رفتار گرد که "فقط خدا" راضی باشد. آخر سر هم که خبرنگارها از شرفیابی‌اش به حضور شاه پرسیده بودند جواب داد: « او به حضور من شرفیاب شده بود».

تا آن لحظه آخر نگران خواست خدا بود. برای اعدامش که آمدند گفت آب گرم بیاورید برای غسل شهادت؛ نکند رنگ اهالی حق پریده به نظر بیاید.

بعضی‌ها اینطوریند. تنها زیر علم حق سینه می‌زنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 8:48  توسط غلامعلی  |