تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

بیشتر "اما " و" اگر" ها خوش عاقبت نیستند. هر وقت قصه‌های پسران آدم می‌رسد به نقطه‌ای که راوی می‌گوید " اما..." کم‌کم دل شنونده شور می‌زند. یعنی به احتمال زیاد قرار است عاقبت به خیری سختتر شود. انگار بشر با این تردیدها و "اگر"ها میانه‌ی خوبی ندارد. معلوم هم نیست که این مناسبات خاکستری غم‌زده با این کلمات، از کی به هم خورده. شکرآبی است اساسی.

این ماجرا استثناء هم دارد. مثلا آن شیر پاک خورده‌ای که که گفت «اما...». بعدش هم چکمه‌هایش را انداخت گردنش پشت در خیمه ایستاد تا پسر پیغمبر بیاید بیرون و دستش را بگیرد.

قصه اینطوری است: « مرد داشت سر می‌خورد و با سر می‌رفت در جاهای اختصاصی جهنم.» بعد راوی قصه، از زبان مرد،‌ یک " اما" ی دوست‌داشت‌تنی می‌گوید: « اما مادر تو فاطمه(س) است».قصه اینطوری ادامه پیدا میکند :« دست مرد را گرفتند و بردند تا زیر آسمان بهشت».

کلمه‌ها، هر چند خیلی ساده باشند، گاهی ابرها را کنار می‌زنند. تا آفتاب از بهشت بتابد روی صورت پسران آدم. به همین سادگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 12:17  توسط غلامعلی  |