سال 82 به چندتا دستفروش درس میدادم. روی چمنهای پارک می نشستیم. مثل مکتب، نظم نداشت. از صبح با بار فال و جوراب می آمدند توی پارک میچرخیدند. کتاب فارسی و ریاضی و علومشان هم از یک روز اضافه شد به باری که میآوردند؛ روزی که قرار گذاشتیم من روزی 2 ساعت معلمشان بشوم. 4 نفر بودند. 10 11 ساله که یک سال بود که دیگر مدرسه نمیرفتند. در عوض نان می بردند برای خانههاشان در ناکجاآباد دوردست شهر.
یکیشان دانیال بود. هنوز که از آن پارک رد میشوم قد وقامت لاغر و کشیدهاش میآید جلوی چشمم. سواد خواندنش خوب بود. روان میخواند. ریاضیاش هم بد نبود. پسر بزرگ خانه بود. پدر نداشت. مادرش بود و 3 تا دختر کوچکتر از دانیال. قد و نیمقد. عین فلفلهای ریزه میزه. یکبار که مریض بود رفته بودم خانهشان. فلفلها را آنجا دیدم.
دانیال را خوب نشناختم. هیچ وقت. این را روزی فهمیدم که با یک برگه آمد سراغم. عددی رویش نوشته شده بود. گفت «یکپنجمش رو برام حساب میکنی». خیلی مانده بود تا برسیم به کسرها. برایش حساب کردم و نوشتم. بیمقدمه گفت « آقا! الان یک ساله تو پارک کار می کنم. دیگه قراره برم سر ساختمون.». گفتم که «یعنی دیگه نمیای پارک؟». گفت «نه». کمحرف بود. بینمان قرار نانوشتهای بود از روز اول که زیاد ازشان سؤال نپرسم. ممکن بود سؤال صاف بخورد توی آوار ماجرای سیاهی که هیچ کاری هم نمیشد برایش کرد.
دانیال گفت:«خداحافظ». ماتم برده بود. گفتم «به این زودی؟ لااقل بگو ببینم اون یکپنجم برا چیت بود؟». « آقا یک ساله کار میکنم. اینقدرش مونده. خمس باید بدم دیگه». گفت و رفت. دهانم باز مانده بود. تصویر دانیال و فلفلها و آینده نامعلومشان توی ذهنم سوهانکاری میکردند.
از آن روز هر باز از جلوی مغازه های شیک شهر میگذرم. یاد کاسبی دانیال میافتم و سال خمسیای که برای بعضیها هیچوقت نمیرسد.