تا قصر که تو را میبردند هنوز داشتی آیههای قرآن را زمزمه می کردی. داخل شدی. عود بود و شراب و مطرب و خلیفهای که با دیدن تو مستی از سرش میپرید. خودش را جمعوجور کرد. خواریت را میخواست. آمد تا شرابت بدهد. جواب دادی: «به خدا سوگند گوشت و خون من از نجاست خمر بر كنار است».
جام شراب را در دستش میچرخاند. باید حرفی میزد. کاری میکرد. گفت شعر بخوانی. اصرار کرد. چشمهایش را دوخته بود به چهرهی آرام تو و کوتاه نمیآمد.
و تو خواندی:
« بر فراز قلههاى كوهها مسكن گرفتند، امّا آن مكان مرتفع به آنان سودى نرساند، چون پس از مدّتى عزّت و سرفرازى از دژهاى خود پايين كشيده شدند و در گودالى مسكن گرفتند! آنگاه ندا دهندهاى بر آنها فرياد زد: كجاست آن جامههاى ابريشمين و آن تاجها و دستبندهاى جواهر نشان؟ كجاست آن چهرههاى ناز پرورده كه همواره در پس سايبان و پرده بود؟ پس قبر چهره آنها را نشان داده و مىگويد: اين است چهرههايى كه اكنون كرمها از آنها ارتزاق مىكنند، دير زمانى به عيش و نوش پرداختند، امّا اكنون پس از سالها كامروايى و خوردن، به دست حشرات خورده مىشوند»*
دیگر نه جام شراب میچرخید. نه عود جانی برایش مانده نه نی نفسی داشت. صدای هقهق در قصر بلند شده بود.
قدمهایت طنین عزت داشت وقتی به خانه برمیگشتی و کسی انگار در آسمان برای ابوالحسن ثالث** «و ان یکاد» میخواند.
* بحار/ جلد 50/ ص 29
** کنیهی امام هادی(ع)