تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

باران امان راه رفتن نمی‌داد. زیر طاق برآمده از ساختمانی پناه گرفتم. توی خیابان دو تا دستفروش لابلای ماشین‌های مانده پشت چراغ قرمز می‌لولیدند. چراغ که سبز شد آن دو تا هم آمدند یک متری آن طرف‌تر نزدیک من؛ تا نوبت بعدی چراغ.

دو تا پیرمرد بودند. یکی اسباب‌بازی و بادکنک دستش بود و دیگری گل. گل‌فروش رو کرد به دیگری: « چندبار بگم بت، خوب لااقل برو تو کار سیگار. مشتریش بیشتره. دوزار از صبح کاسب شدی؟». حرفش جوابی نگرفت. نگاهی معنی‌دار به پیرمرد ساکت کرد و انگار که کلافه شده باشد رفت دورتر از ما ایستاد.

یکی از بادکنک‌های پیرمرد را نشان کردم و پرسیدم چند؟ جواب داد. خریدم.  پرسیدم « خوب چرا سیگار نمی‌فروشی؟». سکوت کرد. راه افتادم بروم. صدایم زد و گفت:«از دست من برای مملکت امام زمان(عج) کاری بر نمی‌آد. لااقل دست جووناش سیگار ندم دیگه.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:23  توسط غلامعلی  |