یک روز میآید که نزدیکیهای هشتم شوال دستهدسته میرویم مدینه و دست به سینه رو به گنبدهایی که دارند از نور میدرخشند سلام میکنیم و یکی که انگار راهنمای کاروان است برمیگردد به سمت همسفران و میگوید: « روزگاری، هشتم شوال؛ دست شیطان از آستین آل سعود درآمد. روزی اینجا خرابههای بقیع بود». "بود" را کشدار می گوید، جوری که خیالمان راحت شود حالا حتی یکذره گرد و خاک در حرم باشکوه 4 اماممان پیدا نمیشود. بعد حواس مسافران میرود پی کبوترهایی که دارند روی گنبدهای طلایی می نشینند و از حرفهای راهنمایشان تکهی آخرش بدجوری در ذهنشان جا خوش میکند؛ وقتی که دارد میگوید: « تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»*
* مسد 1