تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

گاهی آدم یک‌چیزهایی را می‌شنود و حتی میبیند. اما درک نمی کند و به جانش در حد و اندازه‌ای که باید اثر نمی‌گذارد. گاهی هم ندیده رزق و روزی آدم یک پیاله‌ی فهم  چیزی می‌شود که نقشش روی جان آدم تا آخر عمر می‌ماند. گاهی هم  پیاله‌ از ظرف جان آدم بزرگتر است و سرریز می‌کند. مثل جان احمد.

احمد و هادی را باهم می‌شناختیم. با هم آمدند پایگاه مسجدمان. نه که منزوی هم باشند ها اما خوب جورشان با هم بود و ماند.  بیشتر اوقات با هم بودند تا اینکه سفری پیش آمد احمد و توانست برود کربلا، هادی نه.

تا روزی که احمد برگردد هادی کلا دمغ بود. هم از کربلا مانده بود و هم از یار غارش. احمد که برگشت با بچه‌های پایگاه تا یک‌جایی رفتیم به استقبالش. هادی هم که جلودارمان بود.کربلایی که آمد دیدیم حالش عجیب خراب است. هنوز بغض داشت. فکر کردیم دلش تنگ شده برای کربلا یا از دیدن هادی ذوق کرده. حرف هم که نمی‌زد. مثل اینکه جا مانده و  نصفش انگار حاضر نبود.  هادی جلو رفت و کشیدش کنار، کمی حرف زدند و بعد رفتیم به سمت مسجدمان.

همه جا خورده بودیم که چرا آن احمد شر و شلوغ اینجور عوض شده است.بعدها از هادی که پرسیدیم رفیقت چه به سرش آمده گفت: « احمد میگه یه روز تو کربلا یه چیزی فهمیده. میگه مقام کف‌العباس نسبت به خیمه‌ها و شریعه یه جایی قرار گرفته که اگه دقت کنی می‌فهمی بعد از جداشدن دست‌ها و تیر خوردن مشک، علمدار دیگه به سمت خیمه‌ها حرکت نکرده. دور شده و یه رسیده به یه جایی که غربت غوغا می‌کرده. به جایی که قد عمود به‌ش می‌رسیده».

هادی آخر حرفهایش گفت:« نشسته به جون احمد این غم غربت».

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:42  توسط غلامعلی  |