تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

از کنار ردیف مغازه‌های خیابان می‌گذشتند. سرو وضعشان تمیز بود اما ژنده. مادر دست یک پسرش را گرفته بود. دست بالا 5 سالش بود و اشک‌ریزان به دنبال مادر کشیده می‌شد. پسر دیگر دوازده سیزده ساله می‌زد و جلوتر از آنها با دست‌های گره زده به پشت کمر راه می‌رفت. گاهی هم برمی‌گشت و نگاهی به پسر کوچک‌تر گریان می‌انداخت. شنیدم آن یکی که گریان بود با صدای بریده بریده گفت: « مامان اسباب‌بازی رو گفتی بعدا... گفتم گشنمه بیسکویت هم نخریدی... اصلا اومدیم بیرون که...». حرفش تمام نشد، ایستاد،مثل بغضش که انگار آرام‌تر گرفته بود تا بعدا خیز بردارد. نگاهش ثابت مانده بود روی ویترین مغازه‌ی یکی نان فانتزی. بغضش  دوباره ترکید و بلند بلند گریه می‌کرد.

مادر درمانده سعی داشت وادارش کند تا راه بیفتد. زیرچشمی اطراف را هم می‌پایید. خجل بود انگار. مردم هم کم ‌کمک بیشتر به‌شان توجه می‌کردند. پسرک اما تکان نمی‌خورد.

آن یکی پسر به دادشان رسید. رفته بود جایی همان نزدیکی و از بساط شربت و شیرینی نیمه‌شعبان برای برادر کوچکتر سوغات آورده بود. زانو زد تا قدش بشود اندازه برادرش که داشت شیرینی را از راه نرسیده می‌چپاند توی دهانش. دستی به سرش کشید و اشکش را پاک کرد. بعد هم شربت را داد دستش تا به مدد آن شیرینی‌ها را پایین دهد. پسرک آرام‌تر گرفته بود و تند تند مشغول جویدن بود. برادر رو کرد به پسرک که:« یه آقایی این شیرینی‌ها رو فرستاده گفته خودشم زود زود میاد ایشالا. گفته وقتی بیاد برات همه چی میاره. واسه همه‌مون همه چی میاره».

پسر کوچک‌تر که بغضش پاک شده بود جواب داد:‌« داداش یعنی همه چی؟» و جواب شنید :« آره. همه چی».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:30  توسط غلامعلی  |