چیزی از آمدنت نگذشته بود که همه فهمیده بودند چقدر به پیامبر میمانی. همه خوشحال شدند؛ هاشمیان و دشمنان. هاشمیان که دوباره به تماشایت مینشستند و برایشان عطر روزهای خوب محمدی(ص) میپیچید در کوچهها. دشمنان هم خوشحال بودند؛ آخر زخم کاریای نتوانسته بودند به محمد(ص) بزنند؛ خاکستر بود و دندانی در احد. و حالا دوباره محمد بود، کافران و کینههای بدر هم. همین شد که از همان روزهای اول آمدنت رفتند سراغ تیز کردن شمشیرها و گرنه آن قد و بالای تو در یک روز، هر چند عاشورا، کوتاهشدنی نبود.