مصر ای همسایهی حلاجها
جایی کنارت، شوم ِ منحوس ید ِ شیطان به پا کرده
هزاران دار و در صف آیههایی که اناالحق بر لبانْشان میرود با خون و خونابه
هزاران مرد و زن،
طفلان بیتاب از عطش،
گیسو پریشان، دیدهها خشکیده بر راهی و آهی سوخته در بیم و امیدی که شاید ما که شاید تو...
کنون برخیز ای همسایه ی حلاج،گره ها سخت و کودک را گلو نازک
بشوران نیل را، موسی به ساحل ده
که حلاجان نفس در سینههاشان مرد و ماران را بس است عمر و
موسی را عصا حلقوم اهریمن هوا کرده است