تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

با چشم غیر مسلح و از آن فاصله ی دور تنها جنبش دستها را می دید ولی سنگهایی را که پرتاب می کردند نه. از چشمی دوربین که نگاهشان کرد دو پسر چهارده پانزده ساله دید که توی صورتشان خاک و عرق نقش انداخته بود، معلوم نبود این همه انرژی را از کجا آورده بودند، نیم ساعتی می شد که که یک ماشین نظامی گیر کرده بود زیر باران سنگشان و نمی توانست جلو برود.

کمی سرش را بالاتر از چشمی دوربین گرفت و دوباره نگاهشان کرد، منظره ی پرتابهای پیاپی به همان سرعت سابق ادامه داشت، فکرش را نمیکرد اینقدر طول بکشد، با خودش حساب کرده بود نهایتا 10 دقیقه، خسته می شوند و از این تقلا می افتند و کارش راحتتر می شود. همیشه دلش می خواست کارش را دقیق انجام دهد؛یک جورهایی وسواس داشت، "ترو تمیز، این ور و اون ور زدن مال تازه کاراست".این شعارش بود. کم کم داشت دیر می شد، بیشتر نمی توانست معطل کند، کلافه از این همه جنب و جوش آن دو نفر، از توی چشمی خیره شد به آنکه جثه‌ي بزرگتری داشت.

 کارش که تمام شد، بدون آنکه از دوربین اسلحه فاصله بگیرد با دلشوره به منظره ی جدید زل زد، می خواست ببیند نتیجه چطور بوده.خون به صورتش دویده بود و با حالت عصبی لب پایینش را می جوید.تیر به قلب پسرک نخورده بود، صاف خورده بود پایینتر توی شکمش و حالا داشت به خودش می پیچید.  

 

در وطن هم ميتوانيد بخوانيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:46  توسط غلامعلی  |