تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

همین طوری که نمی توانستند به او بگویند عمود زدند و دستش را بریدند...اولش گفتند:« دوره اش کردند» و از مادرش جواب شنیدند که:« مگر در دستش شمشیر نبود که یارای نزدیک شدن به او را داشته باشند؟». بعد مادر در سکوت غرق شد. و بعدتر زیر لب چیزی می گفت  که به زحمت شنیده می شد:« پس جماعت گرگها نزدیکش شده اند، ولی مگر آخر شمشیرش که آنگونه در دست می چرخاند به دشمنان امان می داد؟» مادر پسر را خوب می شناخت با خود فکر کرد:« تا نفس در سینه دشمن آل علی هست قبضه شمشیر در دستان فرزند حیدر می ماند، مگر آنکه...» اینجا دیگر بغض ترک برداشت اشک امان نداد، میان هق هق گریه می گفت: «دستانش، یقین دستانش را ...».

...

پینوشت:

-و این یعنی ام البنین خودش فهمید. ماجرای دستهای علمدار را خودش فهمید.

-انگار اینها را ام البنین میخوانده:

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد/ و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد/ انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید/ ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد/ لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد


 توي وطن هم ميتونيد بخونيدش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:55  توسط غلامعلی  |