تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

پیرمردها که به هم  رسیدند ایستادند، اسبهایشان هم انگار بوی آشنایی از یکدیگر می شنیدند. گردن به هم می ساییدند.

اولی گفت: «پیرمردی می بینم. باد دارد تکانش می دهد، بر سر دار»

دومی گفت:«پیرمردی می بینم، نیزه دارد سرش را می چرخاند در بازار»

جماعت دروغگویشان خواندند و غرق حیرت تماشا می کردند تا روزها گذشت و هم میثم را بر دار دیدند و بعدترش  هم سر حبیب را در بازار کوفه.

 ....

در وطن هم می توانید بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 8:36  توسط غلامعلی  |