پیرمردها که به هم رسیدند ایستادند، اسبهایشان هم انگار بوی آشنایی از یکدیگر می شنیدند. گردن به هم می ساییدند.
اولی گفت: «پیرمردی می بینم. باد دارد تکانش می دهد، بر سر دار»
دومی گفت:«پیرمردی می بینم، نیزه دارد سرش را می چرخاند در بازار»
جماعت دروغگویشان خواندند و غرق حیرت تماشا می کردند تا روزها گذشت و هم میثم را بر دار دیدند و بعدترش هم سر حبیب را در بازار کوفه.
....
در وطن هم می توانید بخوانید