تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

برای نماز پشت به قبله ی حضرات.

«حاج آقا اجازه بدین قلم و کاغذ بیارم آدرس منزلتون رو یادداشت کنم»، این را گفت و گوشی را گذاشت کنار تلفن، بعد هم رفت توی اتاق. کشو را بیرون کشید، لابلای خرده ریزها دستش رفت سمت چند تا کاغذ دست نویس ، خودکاری هم برداشت و سریع راه افتاد سمت تلفن.

گوشی را که برداشت، گفت :« معطل شدین، ببخشید، بگین یادداشت میکنم» و نوشت: « دیباجی شمالی، کوچه ‌ی نسترن،» بعد با خنده ای گفت: «توی همین کوچه از هر کی بپرسیم میدونه خونه ی حاج آقا کروبی کجاست، پلاک اینا دیگه لازم نیست».

اینها را که می گفت داشت روی صفحه ی اول همان دسته کاغذ، یک گوشه ی سفید، با خودکار دایره های در هم می کشید. رنگ زرد کاغذها شاهدی بود بر کهنه بودن بودنشان، پارگی بزرگ صفحه ی اول هم توی چشم می زد،که از کلمه ی‌« وصیت »، توی متن، شروع می شد و می رسید تا آخر متن، بالای یک اسم. اسم «حمید باکری».

در وطن هم می توانید بخوانیدش

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 14:20  توسط غلامعلی  |