با كمك دو نفرتوي آن شلوغي آهسته پيش مي آمد، همراهانش اشاره كردند جابجا شوم تا او هم كنار من به ستون تكيه دهد.
فهميدم چشمانش هم سوي چنداني ندارد، با آن حال نزار و فرتوت نگرانش بودم كه چند لحظه بعد ، كه تاب و تب جمعيت بيشتر هم مي شود چه خواهد كرد.
نمي دانم از كجا فهميده بود كه به زحمت از جا بلند شد و چند لحظه زودتر رفت به استقبال لحظه اي كه همه منتظرش بودند. خواستم دستش را بگيرم كه قبول نكرد، اصرار داشت به تنهايي بايستد.
تا آنجا كه قامت خميده اش اجازه مي داد دستش را بالا گرفته بود و با همه توان شعار مي داد: "صل علي محمد(ص) نايب مهدي (عج) آمد".
قم/ سومين روز سفر رهبر انقلاب/دیدار طلاب
با چشم غیر مسلح و از آن فاصله ی دور تنها جنبش دستها را می دید ولی سنگهایی را که پرتاب می کردند نه. از چشمی دوربین که نگاهشان کرد دو پسر چهارده پانزده ساله دید که توی صورتشان خاک و عرق نقش انداخته بود، معلوم نبود این همه انرژی را از کجا آورده بودند، نیم ساعتی می شد که که یک ماشین نظامی گیر کرده بود زیر باران سنگشان و نمی توانست جلو برود.
کمی سرش را بالاتر از چشمی دوربین گرفت و دوباره نگاهشان کرد، منظره ی پرتابهای پیاپی به همان سرعت سابق ادامه داشت، فکرش را نمیکرد اینقدر طول بکشد، با خودش حساب کرده بود نهایتا 10 دقیقه، خسته می شوند و از این تقلا می افتند و کارش راحتتر می شود. همیشه دلش می خواست کارش را دقیق انجام دهد؛یک جورهایی وسواس داشت، "ترو تمیز، این ور و اون ور زدن مال تازه کاراست".این شعارش بود. کم کم داشت دیر می شد، بیشتر نمی توانست معطل کند، کلافه از این همه جنب و جوش آن دو نفر، از توی چشمی خیره شد به آنکه جثهي بزرگتری داشت.
کارش که تمام شد، بدون آنکه از دوربین اسلحه فاصله بگیرد با دلشوره به منظره ی جدید زل زد، می خواست ببیند نتیجه چطور بوده.خون به صورتش دویده بود و با حالت عصبی لب پایینش را می جوید.تیر به قلب پسرک نخورده بود، صاف خورده بود پایینتر توی شکمش و حالا داشت به خودش می پیچید.
در وطن هم ميتوانيد بخوانيد
همین طوری که نمی توانستند به او بگویند عمود زدند و دستش را بریدند...اولش گفتند:« دوره اش کردند» و از مادرش جواب شنیدند که:« مگر در دستش شمشیر نبود که یارای نزدیک شدن به او را داشته باشند؟». بعد مادر در سکوت غرق شد. و بعدتر زیر لب چیزی می گفت که به زحمت شنیده می شد:« پس جماعت گرگها نزدیکش شده اند، ولی مگر آخر شمشیرش که آنگونه در دست می چرخاند به دشمنان امان می داد؟» مادر پسر را خوب می شناخت با خود فکر کرد:« تا نفس در سینه دشمن آل علی هست قبضه شمشیر در دستان فرزند حیدر می ماند، مگر آنکه...» اینجا دیگر بغض ترک برداشت اشک امان نداد، میان هق هق گریه می گفت: «دستانش، یقین دستانش را ...».
...
پینوشت:
-و این یعنی ام البنین خودش فهمید. ماجرای دستهای علمدار را خودش فهمید.
-انگار اینها را ام البنین میخوانده:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد/ و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد/ انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید/ ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد/ لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد
توي وطن هم ميتونيد بخونيدش
برای ساکنان کاخ سفید و الیزه و بقیه این خراب شده ها :
در راستای استقبال با شکوه مردم لبنان از رئیس جمهور نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران که دل خیلی ها را شاد کرد و چشم بعضیها را از حدقه خارج، لازم است حواستان باشد تا وهم برتان ندارد که عمق استراتژیک جمهوری اسلامی ، لبنان است ها! حالا حالا ها مانده معنی عمق را بفهمید.
یکجایی از مفاتیح الجنان اینطوری نوشته:«به ضریح که چسبیدی اینطوری بگو:" اللهم الیك صمدت من ارضی"».خدایا راه افتاده ام، کوچ کرده ام به سمت تو.یعنی کوچ کننده ای هستی که از خانه خودش راه افتاده بود به سمت خدا. و حالا به مقصد رسیده ای انگار.
یادم رفت بگویم که صحبت از ضریح امام رضا (علیه السلام) است.
تهیه کننده و کارگردان مستندی بود که میان چند گزینه دیگر ،توسط مسئولان شبکه بی بی سی با اکثریت آرا به عنوان انتخاب اول برای پخش در سالگرد جنگ ایران و عراق برگزیده شده بود. درون مایه ی پنهان در دیالوگها، حقانیت ایران را هدف گرفته بود، با یک پز روشنفکری به ضمیمه اش که از شهدای ایران قربانیانی ناآگاه نمایش می داد.
پس از اولین نوبت پخش با لبخند محوی روی لب، غرق در خاطرات سالهای دوری شد که تجربه ی آنها در ساخت این مستند یاری اش کرده بود.سالهایی که از نزدیک در جریان جنگ بود، سالهایی که واسطه ای شناخته شده در فروش محموله های گاز خردل به رژیم بعث یود.
پس از آن همه مصاحبه و سوال واقعا خسته بود، به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده همه ی رسانه ها موضعش را می خواستند. لم داد روی کاناپه روبروی تلویزیون.اکثر شبکه ها راجع به فرو ریختن برجها می گفتند و پخش دوباره ی مصاحبه هایش جز لاینفک برنامه های خبریشان بود. کانالها را پشت سر هم عوض کرد و از بیشترشان جسته و گریخته کلمات خودش را دوباره شنید:« تروریسم... جنگ صلیبی... افغانستان... طالبان و ...». بیحوصله تلویزیون را خاموش کرد و خواست برای خواب آماده شود. فقط یک تماس تلفنی مهم و فوری شخصی مانده بود که باید انجام می شد.
تلفن را که قطع کرد، لبخند رضایتی روی لبش نشست، با خودش گفت: «کاش همه طرف حسابا همین جوری بودن، شرایط درک میکردن، 10 ثانیه فکر کرد و افزایش قیمت بیست درصدی رو قبول کرد.کاش همه شم اقتصادی و جرأت "بن لادن"ها رو تو تجارت داشتن، بیخود نیست که مدتهاست بزرگترین شریک تجاری خونواده ی ما هستن».
می گفت مشغول نوشتن زندگی و خاطرات ابراهیم هادی بوده ،کتاب تمام می شود و سر انتخاب اسم می ماند/ چندتایی که در نظرش بوده هم دلچسبش نمی شوند/ از قرآن مدد می گیرد و اسم کتاب می شود « سلام بر ابراهیم» / این آیه آمده بود: سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ
شادی روح شهید بی مزار "ابراهیم هادی " صلوات.
دوست داشت بزرگ که شد شبیه عمو بشود. اصلا فکر می کرد شبیه او که بشود یعنی بزرگ شده. از لای پلکهایی که به زور باز نگه داشته بود خیره شد به کمی آن طرفتر، ناگهان فکری از خاطرش گذشت و به دنبالش لبخندی نشست روی لبهایش. حتم کرده بود بزرگ شده ، آخر حالا عبدالله هم دست نداشت، درست مثل عمو که دستهایش کنار فرات ماند.
مجری برنامه ای اقتصادی بود توی BBC و امشب حسابی گرد و خاک کرده بود. با موضوع بازار طلا در ایران شروع کرده بودند و با همراهی کارشناس سر از اوضاع سیاسی درآورده و دست آخر هم با زینت عبارات تخصصی نتیجه گرفته بودند که هم پایه های سیاسی، هم اقتصادی ایران، لرزان و غیر قابل اعتماد است. ته برنامه هم که از جلد مجری بیرون آمده بود و با لحنی صمیمانه، خطاب به کارشناس گفته بود:« عماد، تو به عنوان یه آدم وارد، به رفقات توصیه میکنی که سرمایه شون رو تو ایران نگه دارن یا نه؟» و چه ذوقی کرده بود تهیه کننده از این پایان و جواب "نه" که خوش نشسته بود به جای جواب.
توی راه خانه با دست روی فرمان ضرب گرفته بود، همیشه وقتی اجرایش می گرفت توی راه خوش خوشک به قول خودش تکنوازی می کرد و البته گاهی سوتکی هم به ضمیمه، با آهنگهای فی البداهه. اما اینبار کار به بداهه نوازی نرسید چون یادش افتاد باید با نادر تماسی فوری بگیرد.
زمانی بهترین دوستان هم بودند، آن وقتها قرار بود با هم بیایند لندن اما یکدفعه نادر ماندنی شد و حالا هم برای خودش تاجر موفقی شده بود در بازار تهران.
مثل همیشه به زنگ سوم نرسیده، نادر گوشی را برداشت، یکدفعه فهمید چقدر دلش برای احوالپرسی های از نوع ایرانی تنگ شده، مثل همینها که نادر 10 دقیقه گیر می کرد تویش و نمی گذاشت حرفت را بزنی.
وقتی بالاخره تعارفها ته کشید گفت: « نادر جون یه زحمتی برات دارم، میخوام برام سرمایه گذاری کنی، فکر کن پول خودته»
نادر با لحنی متعجب جواب داد: « سعید جون من تموم سرمایه ام تو خود ایرانه ها! از طرفای بورس مورس بین المللی هم رد نشدم تا حالا».
مجری دو ساعت پیش و سعید فعلی که حالا ماشینش پشت یک چراغ قرمز توقف کرده بود و همین جواب را هم انتظار می کشید گفت: « میدونم پسر، گور بابای بین الملل، تو به این که من میگم گوش کن، تا هفته دیگه برات پول رو حواله میکنم، .تو همون بازار، هر جا که خودت صلاح میدونی سرمایه گذاری کن هیج جا ایران خودمون نمیشه واسه کار اقتصادی».
دستش رفت سمت آینه، می خواست تنظیمش کند و یکهو هوس کرد که خودش را بر انداز کند، آینه را چرخاند به سمت خودش،
کمی خیره ماند و تصویری که می افتاد توی آینه ی اتاق گریم مقابل چشمش نقش بست.زیر لب زمزمه کرد "دروغگو ".
پیرمردها که به هم رسیدند ایستادند، اسبهایشان هم انگار بوی آشنایی از یکدیگر می شنیدند. گردن به هم می ساییدند.
اولی گفت: «پیرمردی می بینم. باد دارد تکانش می دهد، بر سر دار»
دومی گفت:«پیرمردی می بینم، نیزه دارد سرش را می چرخاند در بازار»
جماعت دروغگویشان خواندند و غرق حیرت تماشا می کردند تا روزها گذشت و هم میثم را بر دار دیدند و بعدترش هم سر حبیب را در بازار کوفه.
....
در وطن هم می توانید بخوانید
-عبیدالله بن حصین ازدی – انجام:
هر چه آب می نوشید سیراب که نمی شد هیچ، شکمش هم بالا می آمد و آخرش قی می کرد و این حکایت از نو تکرار می شد.کارش همین بود تا جان داد.
-عبیدالله بن حصین ازدی – آغاز:
فرات را که به روی امام بسته بودند، گفته بود: « ای حسین! از این آب قطره ای نچشی تا از تشنگی درگذری» و امام فرموده بود: «خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را نیامرز»
....
در وطن هم می توانید بخوانید
برای نماز پشت به قبله ی حضرات.
«حاج آقا اجازه بدین قلم و کاغذ بیارم آدرس منزلتون رو یادداشت کنم»، این را گفت و گوشی را گذاشت کنار تلفن، بعد هم رفت توی اتاق. کشو را بیرون کشید، لابلای خرده ریزها دستش رفت سمت چند تا کاغذ دست نویس ، خودکاری هم برداشت و سریع راه افتاد سمت تلفن.
گوشی را که برداشت، گفت :« معطل شدین، ببخشید، بگین یادداشت میکنم» و نوشت: « دیباجی شمالی، کوچه ی نسترن،» بعد با خنده ای گفت: «توی همین کوچه از هر کی بپرسیم میدونه خونه ی حاج آقا کروبی کجاست، پلاک اینا دیگه لازم نیست».
اینها را که می گفت داشت روی صفحه ی اول همان دسته کاغذ، یک گوشه ی سفید، با خودکار دایره های در هم می کشید. رنگ زرد کاغذها شاهدی بود بر کهنه بودن بودنشان، پارگی بزرگ صفحه ی اول هم توی چشم می زد،که از کلمه ی« وصیت »، توی متن، شروع می شد و می رسید تا آخر متن، بالای یک اسم. اسم «حمید باکری».
در وطن هم می توانید بخوانیدش
درست افتاد جلوی پایش، برش داشت، خاکش را گرفت و آن را بوسید، زیر لب "قربتا الی الله" گفت و دوباره پرتش کرد به همانجایی که از آن آمده بود. سر وهب دوباره میان لشکر دشمنی بود که حالا خودش را پاک باخته بود.
شب قبل را توی مهمانی افراط کرده و بود و هنوز هم از ته مانده ی مستی گیچ می زد. با خودش گفت: " لعنت به این عادت زیاده روی من! اون هم درست شبی که فرداش مهمترین روز اجلاس رو داریم".
هر چه به خودش فشار می آورد از حرفهای سخنرانان چیزی دستگیرش نمی شد، حتی گاه تصاویر جلوی چشمش مغشوش می شد.آخر سر دست از تلاش برداشت و باقیمانده ی انرژی اش را صرف تمرکز بر جایگاه نماینده ی ایالات متحده کرد.توی صندلی ولو شد،حالا دیگر برای تصمیم گیری ،کافی بود که خوب نگاه کند.
وسط حرفهای رئیس جمهوری ایران که نماینده ی ایالات متحده بلند شد برود، او هم بلند شد، حالا خیالش راحت بود که در مهمترین روز اجلاس نماینده ی شایسته ای برای کشورش بوده است!
“بارالها! تو را ثنا مىگويم كه باب راز و نياز بنىآدم را با خويش گشودى و دل مشتاقان جمال را به وعدهى رحمت ومغفرت نواختى؛ آلايش شرك را بر بندگان خود زيبنده ندانسته، دامان بنىآدم را از آن پيراستى و توحيد و اخلاص را زيب دل و جان مؤمنان خواستى.
بارالها! تو را سپاس مىگويم كه بر بندهى برگزيدهات محمّد (صلّىاللَّهعليه والهوسلّم)، كتاب و حكمت را و شفاى دردهاى بنىآدم را نازل فرمودى و راه سعادت را در سخن و عمل او به جهانيان نمودى.”
اشتباه نکنید!
این جملات مطلع مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری نیستند. کلماتی مسجع و زیبا از فلان عارف در قرنهای دور هم نیستند که در خلوت انسی از سر شوق بر زیان آورده باشد.
آنچه خواندید شروع پیام امام المسلمین در سال شصت و هشت بود،پیام به حجاج بیت الله الحرام.