قرار بود بیایی؛
خدا داشت به محمد میگفت:
انا اعطیناکالکوثر
که جبرئیل آمد
با یک سیب
برای آخرین فرستاده.
یعنی
گِل تو را در باغ سیب
در نزدیک ترین زمین بهشت،
به خدا
سرشتهاند
تو تکثیر شدی
و دیگر زمین
قطعهای از بهشت داشت
***
زمان که بیهوا میچرخید
زمین رسید به دشت بلا
تیرها رها شدند،
و نعلها دویدند توی دشت
از زخم پسران باغ سیب
عطر بهشت دوید
در ابدیت زمین.
برای همین،
کنار علقمه،
هنوز شکوفهباران است
و سرای حسین هنوز
بوی بهشت
میدهد
مثل عطر سیب
که خدا به محمد گفته بود
انا اعطیناکالکوثر
و سیب را جبرئیل
خودش آورده بود
برای محمد
ما نمیفهمیم پهلوان،
خبر داری که؟
بازی را باختهایم به گردوهای پوک.
در دوردست خاطرات مرد نشسته بود،
طعم کلمه،
"مادر".
انگار خاطرهای باشد شبیه سایههای دور دست صحرا.
معنایی که هر چه بود،
این روزهای خسته از خاکستر کوچهها،
و شبهای زخمی جهل شهر،
جای کلمه
خالی تر از همیشه،
به جان آرزو چنگ میزد.
تا به دست مهر
مرهم دردهای آخرین فرستاده باشد.
خدا چشم های محمد را تماشا میکرد
و برق درد را،
محمد عزیز بود و
قرار خدا بر دردش نمیگرفت
پس مادرش داد و گفت:
حالا چه باک از خاکستر شهر
که زلال بهشت در خانهات جاری است
و در نگاهش درمان دردها
خدا اینچنین در بلندترین سحرگاه زمان
محمد را مادر داد
4 قبر میکشیدی
و به اشک غبارشان را میگرفتی
تو که آنجا نبودی،
از کجا میدانستی،
روی خاک مدینه،
باید قبر عباس را
کوچکتر نقش بزنی،
مگر دیده بودی
مشک و سوار
کجا می روند
که برای علمدار
دورتر از خط شریعه مزار می کشیدی؟
الحمدلله مادر
که طاقتت نمی گرفت
خطها را پی بگیری
تا سنگباران حسین.
همان بهتر که صورتش
با لبخند مهربانی
در خاطرت مانده
که دلت را نورباران میکرد و گرم
تا در خانهی علی
مادری کنی.
زنگ زد و گفت : « حیوون خونگی میخوام. بیا بریم بگیرم». هاج و واج پشت خط من و منی کردم و باشدی گفتم. حمید نه مال کفتر بازی بود نه ور رفتن با سگ. مانده بودم حیران که حیوان خانگیاش چه صیغهای است.
ترک موتورش رفتیم اطراف شهر. سمت قبرستان قدیمی پیاده شد. گفتم لابد دنگش گرفته که فاتحهای برای مردگان از یاد رفته بخواند؛ خواند.
رو کرد به من که همینجاست و بعدش نشست روی خاکهای کهنهی قبرستان. شیشه مربایی درآورد و جایی از خاک پرش کرد. اخلاقش دستم بود، سوال نکردم تا خودش سر صبر حرفش بگیرد.
گفت « تو نمیخوای؟».
پرسیدم « خاک؟»
جواب داد « نه، جونور خونگی»
آمد جلو، شیشه را گرفت جلوی صورتم. مورچه بود که لای خاکها وول میخورد و از پس این زلزله تازهآمده این ور آنور میرفت.
گفت:« اینها می روند توی قبر . خوراکشان نعش است.»
همینجوری نگاهش می کردم. در شیشه مربا را باز کرد، بو کشید و ادامه داد « تازه هر وقت لگد زدنت زیاد شد میتونی اینجوری بو بکشی و موتورت تنظیم شه.»
رفت سمت موتور و از خورجینش یک شیشه دیگه بیرون آورد. پرتش کرد سمتم. گرفتم.
گفت «تازه اگر مورچههاش دستت رو گاز بگیرند، کم کم عادت میکنی به شرایط خونه». به سمت قبرها اشاره میکرد.خانه را میگفت.
مادر!
اهل عالم را،
غم نان خواهد برد
که دستاست نمیگردد