تبليغاتX
رمز عبور
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
گفت : ماها که رفتیم جنگ همه مجنون بودیم.

دلم هری ریخت پایین. اقبال را کشیدم به بد وبیراه که از این همه اتاق توی بیمارستان درندشت، صاف بچه‌های کلاس را آورده‌ام جایی که انگار مریضش "بریده" است.

سرفه‌اش که گرفت پچ‌پچ بچه‌ها خوابید. مرد آرامتر شد. خودش ادامه داد : « عرض میکردم که، همه مجنون بودیم»

از هم کلاسی‌ها یکی درآمد: « دیر شده واسه این حرفا، همون موقع که شور جنگ گرفتتون باید فکرشو میکردین»

جمع، ساکت‌تر از قبل غرق سکوت موقتش شد. صدایمان در نمی‌آمد.

گفت : « بله عرض می‌کردم که مجنون بودیم... منتهی لیلی‌مان هم مهربان بود.. هر روز پیک و پیغام که کجایی و بیا و این ‌حرف‌ها»

گفت :« فقط باید چشممون خوب به راه می‌موند. لیلی خیلی دلش مهربان بود».

« من که اینجا هستم و الان خدمت شمام... سرم و خوب بالا نگرفتم.. چشامو خوب وا نکردم»

دوباره سرفه رشته‌ی حرفهایش را برید.. خودش دست دراز کرد و ماسکش را کشید روی دهانش. اشاره کرد به کشوی کنارش. گفتم لابد دوا و درمانش آن توست. باز کردم. پاکتی تویش بود. اشاره کرد همان و گرفتش.

نفسش از خس و خس افتاد. بهتر شد. به قول خودش توفیق سکوت یا همان ماسک را دوباره کشید پایین. عکسی از از پاکت بیرون آورد   و دراز کرد سمتمان : « ببین. این حواسش جمع بود. مجنون مجنون. با اولین پیک لیلی رفت. بس که سرش به راه بود.»

گفت : « ببین لیلی چه خوشگل پیشونیشو ماچ کرده»

توی عکس جوانکی بود که آرام به خاکریز تکیه داشت. پیشانی‌اش را گلوله به قاعده‌ی لبهای غنچه‌‌ای شکافته بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 12:41  توسط احسان ترابی  | 
بسم‌الله

قرار بود بیایی؛

خدا داشت به محمد می‌گفت:

انا اعطیناک‌الکوثر

که جبرئیل آمد

با یک سیب

برای آخرین فرستاده.

یعنی

گِل تو را در باغ سیب

در نزدیک ترین زمین بهشت،

به خدا

سرشته‌اند

تو تکثیر شدی

و دیگر زمین

قطعه‌ای از بهشت داشت

***
زمان که‌ بی‌هوا می‌چرخید

زمین رسید به دشت بلا

 تیر‌ها رها شدند،

و نعل‌ها دویدند توی دشت

از زخم پسران باغ سیب

عطر بهشت دوید

در ابدیت زمین.

برای همین،

کنار علقمه،

هنوز شکوفه‌باران است

و سرای حسین هنوز

بوی بهشت

می‌دهد

مثل عطر سیب

که خدا به محمد گفته بود

انا اعطیناک‌الکوثر

و سیب را جبرئیل

خودش آورده بود

برای محمد


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:24  توسط احسان ترابی  | 
یک قانون نا نوشته هست برای پناهنده شدن. همه هم بلدند دیگر. شامورتی و بازی و ادا و اطوار که واویلا من مظلومم و جمهوری اسلامی خِرم را چسبیده و دارم خفه می‌شوم. البته این سیاه‌بازی رنگ و لعاب و سرخاب سفیداب هم می‌خواهد.

بعضی‌ها رنگش را از نجاست خالص تهیه می‌کنند. همین مطربی که اراجیف گفته یکی ازهمین‌هاست. حوضچه‌ای درست کرده و پریده تویش. رنگش را نشان آن طرفی‌ها داده و دست‌مریزادی هم گرفته و مثلا رفته بر خر مراد سوار شده. عاقبتش معلوم است. هم می‌دانیم هم می‌داند. از این بگذریم.

مانده‌ام چرا بعضی‌ها اصرار دارند دستی بزنند توی حوض خواننده‌ی کذا و بعدش بمالند به سر و صورت. مثلا پسر شاه معدوم. دارد یمین و یسار هیکلش را می‌سپارد به گنداب این خواننده. چرایش را نمی‌دانم.


آقایان!
خانم ها!

این حوضچه یکبار مصرف است. به درد شما نمی‌خورد. بساط خوش‌رقصی را جای دیگری پهن کنید تا راه نفستان را نبسته است، این گند بالا زده‌ی نجفی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:46  توسط احسان ترابی  | 
من که می گویم

خدا تو را نگه داشت،

نه برای ما،

 - که اصلا گیج و ویج بازی کوچه‌ایم با گردوهای پوک-

برای خودش،

برای فرشته‌ها نگهت داشت

که عرش، آسمان داشته باشد،

توی آن نگاه کم‌رمقت.

تا در این برهوت بی‌معرفت،

اگر فرشته‌‌ای سر بالا گرفت

یا خواست آه بکشد

جایی باشد که سوز دلش  از آن بالا برود.

خدا تو را

با زخم‌های همیشه تازه،

با  این سرفه‌های هم‌صدای کویر

برای خودش نگه داشت

تا وقتی بالا می‌روی و پایین می‌آیی

از خاک تا دروازه‌های بهشت

ستاره‌ها از تنهایی در بیایند.

گوش ما کر است پهلوان

وگرنه می گویند

هر بار که سازت کوک می‌شود و دستمالت پر از خون

حوری و پری دسته دسته صف می کشند

پشت در اتاقت،

ما آی سی یو می‌بینیم و ضجه‌ی نفست را می‌شنویم

آنها شاه‌داماد می‌بینند و دل می‌بازند به چنگ توحیدت

اصلا سرت دعواست

بس که توی آینه‌ی بهشت خوشگل افتاده‌ای

ما نمی‌فهمیم پهلوان،

خبر داری که؟

بازی را باخته‌ایم به گردوهای پوک.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:14  توسط احسان ترابی  | 

در دوردست خاطرات مرد نشسته بود،

طعم کلمه،

"مادر".

انگار خاطره‌ای باشد شبیه سایه‌های دور دست صحرا.

معنایی که هر چه بود،

این روزهای خسته از خاکستر کوچه‌ها،

و شبهای زخمی جهل شهر،

جای کلمه

خالی تر از همیشه،

به جان آرزو چنگ می‌زد.

تا به دست مهر

مرهم دردهای آخرین فرستاده باشد.

خدا چشم های محمد را تماشا می‌کرد

و برق درد را،

محمد عزیز بود و

قرار خدا بر دردش نمی‌گرفت

پس مادرش داد و گفت:

حالا چه باک از خاکستر شهر

که زلال بهشت در خانه‌ات جاری است

و در نگاهش درمان دردها

خدا اینچنین در بلندترین سحرگاه زمان

محمد را مادر داد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:49  توسط احسان ترابی  | 
منزل، سوسک زیاد دارد، از سر و کول آدم بالا می‌روند. پردل هم تشریف دارند، روز روشن  ابراز وجود می‌کنند، شبها قیامت. عنکبوت هم کشف کرده‌ام، آنها کمروترند ولی وقتی تصمیم به صعود از آدم می‌گیرند دیگر به هیج صراطی مستقیم نمی‌شوند. هوا که گرم می‌شوند گروهی کار می‌کنند می‌کشند بالا از آدم. پر همت. حس غریبی است، هر چند آدم زود خدمتشان می‌رسد.

گاهی فکری می‌شوم توی خاک که لاشه آدم هیچ توش و توان ندارد و جسد از سنگ بی‌عرضه‌تر است، چه خاکی به سرم بریزم. بعد به جواب می‌رسم زحمت نکش خاک بر سر هستی آنجا. خیلی که لرز برم می‌دارد از این سردی حوض فکری، تهش می‌گوشم خوش به حال شهدا. نه مورچه می‌خوردشان نه کرم. آنها که قبر هم ندارند که نور علی نور. هواخوری تا صبح قیامت، تفرج، تاب‌بازی با حوری و پری.

راستش را بگویم می ترسم از قبر. همین‌طوری که تشک و لحاف ضمیمه‌ی خوابم است تا صبح هزار دفعه زیر و رو می‌شوم. اصلا جهت کم ‌می‌آورم  تازه نه سوال هست و نه جواب و نه سیاهه‌ی غلط کاریها. حالا بگیر که خرواری خاک و تاریکی، لحاف و تشکت باشد. سنگ‌های یغوری هم ضمانت فرار نکردنت از قبر.

به قول آقا مرگ تاجرانه‌ است، شهادت.

تخت گاز عمر هدر می‌دهیم و اکسیژن می سوزانیم و یک سری غلط دیگر. کنتور گناه پر می‌کنیم. جرآتش را ندارم، داشتم، قبری توی خانه می‌کندم برای  بعضی‌ شبها. خاصه شب جمعه. ما که بیشتر تنها زیست می کنیم، لااقل عادت می‌کردیم به خانه همیشگی. مسکن واقعی مهرمان.

بعضی وقتها که خوب توی قبرهای خالی خیره می‌شوم انگار همه چیز یادم می‌رود. سرم گیج می‌رود و باور نمی‌کنم که خوراک بالقوه جانوران زیرخاکی هستم. قد این تصویر از من بلندتر است.

 خدا رحممان کند شهید شویم. خیلی کیف دارد. مکتب نرفته ملا شدن. معاف شدن از خیلی هول و ولاها.

منزل جانور زیاد دارد

ای خدا! رحمی

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:34  توسط احسان ترابی  | 

4 قبر می‌کشیدی

و به اشک غبارشان را می‌گرفتی

تو که آنجا نبودی،

از کجا می‌دانستی،

روی خاک‌ مدینه،

باید قبر عباس را

 کوچکتر نقش بزنی،

 

مگر دیده بودی

مشک و سوار

کجا می روند

که برای علمدار

دورتر از خط شریعه مزار می کشیدی؟

 

الحمدلله مادر

که طاقتت نمی گرفت

خط‌ها را پی بگیری

تا سنگباران حسین.

همان بهتر که صورتش

با لبخند مهربانی

در خاطرت مانده

که دلت را نورباران می‌کرد و گرم

تا در خانه‌ی علی

مادری کنی.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:35  توسط احسان ترابی  | 

 زنگ زد و گفت : « حیوون خونگی میخوام. بیا بریم بگیرم». هاج و واج پشت خط من و منی کردم و باشدی گفتم. حمید نه مال کفتر بازی بود نه ور رفتن با سگ. مانده بودم حیران که حیوان خانگی‌اش چه صیغه‌ای است.

ترک موتورش رفتیم اطراف شهر. سمت قبرستان قدیمی پیاده شد. گفتم لابد دنگش گرفته که فاتحه‌ای برای مردگان از یاد رفته بخواند؛ خواند.

 رو کرد به من که همین‌جاست و بعدش نشست روی خاک‌های کهنه‌ی قبرستان. شیشه‌ مربایی درآورد و جایی از خاک پرش کرد. اخلاقش دستم بود، سوال نکردم تا خودش سر صبر حرفش بگیرد.

گفت « تو نمی‌خوای؟».

 پرسیدم « خاک؟»

جواب داد « نه، جونور خونگی»

آمد جلو، شیشه را گرفت جلوی صورتم. مورچه بود که لای خاک‌ها وول می‌خورد و از پس این زلزله تازه‌آمده این ور آن‌ور می‌رفت.

گفت:« این‌ها می روند توی قبر . خوراکشان نعش است.»

همین‌جوری نگاهش می کردم. در شیشه مربا را باز کرد، بو کشید و ادامه داد « تازه هر وقت لگد زدنت زیاد شد می‌تونی اینجوری بو بکشی و موتورت تنظیم شه.»

رفت سمت موتور و از خورجینش یک شیشه دیگه بیرون آورد. پرتش کرد سمتم. گرفتم.

گفت «تازه اگر مورچه‌هاش دستت رو گاز بگیرند،  کم کم عادت می‌کنی به شرایط خونه». به سمت قبرها اشاره می‌کرد.خانه را می‌گفت.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط احسان ترابی  | 
گیرم که ما و بابا هیچ،

مادر!

اهل عالم را،

غم نان خواهد برد

که دستاست نمی‌گردد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15  توسط احسان ترابی  | 
تسبیحت که نمی‌گردد،

در بهشت قحط باران است.

و لب های خشکیده ملائک از حیرت،

در کوچه‌ی خاکی سکوت، باز باز

که چرا حرف‌های سحرگاهت ، دیگر

مکرر نمی‌شود

انگار شعله‌ها درهای شادی را سوختند،

که لبخند از خاطرات جبرئیل پاک شد


+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:9  توسط احسان ترابی  |